زبان و شعبده با فلسفه

تا زمانی که در حوزه ی زبان هستیم فهم در تأویل اتفاق می افتد چرا که زبان همیشه الکن است در بازتاب حقیقت وجودی. و شاید بتوان گفت گویاترین زبان همان سکوت و خلسه و برخورد بی واسطه با اشیاست.

نوشته ی علی خاکزاد

 

«معرفت شناخت اشیاست و هلاک آنان در معنی» منصور حلاج

«سخن سایه ی حقیقت است» مولانا

 

اغلب فکر می کنم چگونه چیزی که برای رفع نیازی پدید آمد نه تنها به مرور زمان آن نیاز را رفع نکرد،بلکه خود دردها و مشکلاتی دیگر برای آدمی به بارآورد تا در مداری گیج مدام بگردد و راه خروجی نیابد. شاید بزرگ ترین درد همین زبانی باشد که اکنون با آن می نویسم و اعاظم و اکابر فلسفه ی زبان و شیوخ پسامدرن چنان با آن شعبده کرده اند که تمامیت آدمی را قبضه کرده،چنان گلویش را می فشارد که بگوید اندیشیدن در زبان اتفاق می افتد،یا تعقل بی زبان امکان پذیر نیست. اما من که همیشه از چشم ایشان کمی تا حدودی ناجور بوده ام،اکنون برآنم تا برخی حقایق را که ایشان نادیده گرفته اند متذکر شوم.

ماجرا درست از آنجا آغاز می شود که زبان کارکردهای اصلی و اولیه ی خود را از کف می دهد،فلسفه کارکرد نخستین خود را از دست می دهدو...

پیش از ورود به بحث نگر ارنست کاسیرر را در باب زبان بازخوانی می کنم:

انسان در مرحله ی بی زبانی با جهانی پر از موضوع روبرو بود،موضوعاتی که برای ذهن او حاضر نبودند،جهانی گسسته که متعلق ذهن او نبود و انسان بی زبان برای آن که بتواند موضوعات را متعلق ذهن خود سازد یا آن ها را به مالکیت خود درآورد،شروع به نامیدن و شناخت مفاهیم می کند،مفاهیمی که تمامی درخت ها را به «درخت» تقلیل می دهد. نخستین مفهومی که او می سازد خداست. او که در پس همه ی امور پنهان است و سرنوشت آدمی را به دست دارد؛در نگاه کاسیرر خدا نام تمامی ترس های بشر اولیه است(از نظر خداشناسی در فروترین مراتب)انسان در این مرحله موضوع دیگری ندارد که متعلق ذهنش باشد پس همین مفهوم را آنقدر گسترش می دهد و درهم می تند تا سرانجام به خلق اسطوره بیانجامد(زبان و اسطوره ارنست کاسیرر)

صرف نظر  از این که چقدر می توان در رابطه با خدا نگر کاسیرر را به چالش کشید،پیش اندیشیدگی های آن که شیوخ وطنی اغلب از آن غافل اند مهم تر است. این که مرحله ای بی زبانی بوده و بعد زبان پدید آمده،اگر اندیشیدن در زبان محقق می گردد خلق زبان در چه چیزی محقق شده؟قول اندیشیدن در زبان حاوی نقیض خود است. آفرینش بدون اندیشه چگونه ممکن است؟در این انگاره زبان چون ابزاری است برای بیان  چیز دیگر نه بیان خود،فهم این که باید چیزی داشت برای فهم هستی و متعلق خود کردنش در چه ساحتی اتفاق می افتد؟ اگر چون سوسور قایل به مرحله ی زبان ذهنی باشیم آن گاه باید بگوییم شکل گفتاری و نوشتاری زبان به مرور زمان ساخته شده و ذات زبان قدیم است و مضمر در نفس آدمی؛اما خود زبان ذهنی چیست؟

شواهد تاریخی به ما می گوید زبان هایی بوده اند که حالا به کار نمی آیند و جزء زبان های مرده محسوب می گردند چون زبان پالی و سنسکریت و...

در قرن ششم پس از میلاد که یهودیان در بابل اسیر بودند،طی مدتی در حدود هفتاد سال الفبای خود را از یاد می برند و برای زنده نگه داشتن دین و کتاب آسمانی خود مجبور به استفاده از الفبا و زبانی می گردند که کاملا با زبان اولیه ی آن ها متفاوت بوده است. این امر نشان می دهد زبانی که دستخوش پایان و مرگ می گردد پس باید آغازی هم داشته باشد اما این آغاز و انجام مربوط به حوزه های برونی و تظاهرات ظاهری زبان است که از کلمات و جملات و الفبا و...تشکیل می گردد. زبان زمانمند است. و تغییر و تحول زبان فارسی در طول قرن ها اثبات همین مدعا. وقتی زبانی تغییر و تحول پیدا می کند ایا جز این است که نقایصی دارد و نیازهای اهالی زبان را برآورده نمی کند؟مرحله ای از اندیشیدن باید در میانه باشد که فراتر از زبان عمل کرده و آن را دگرگون می کند و در ابتدا نیز آن را پدید آورده. می توان ادعا کرد این تحول در بستر خود زبان است. حرفی نیست اما نکته ی باریکی اینجاست:سوژه از کجا تشخیص می دهد این زبان دچار نقص است؟معیار و ملاک او آیا چیزی جز منویات اوست که برای آشکارگی در لباس این زبان دچار مشکل است؟شاید عده ای بر این باور باشند که در مرحله ی بی زبانی،انسان واقعا بی زبان نیست،بلکه به طور مثال می تواند از تصاویر استفاده کند و تصاویر همان نقش نشانه ها را ایفا می کنند. اما مسأله اینجاست که مهم ترین ویژگی زبان عام کنندگی ابژه هاست و تقلیل آن ها،ولی تصویر هیچ گاه ابژه را عام نمی کند،بلکه در رابطه با یک ابژه ی خاص شکل می گیرد. کدام نقاش را سراغ می توان گرفت که «درخت» در معنای کلی و انتزاعی اش را کشیده باشد؟البته می توان با حذف جزئیات تصویر به نوعی نشانگان رسید که به زعم بنده کار خط را انجام می دهد،و با قراردادهای گونه گون می توان از تصاویر فروکاسته به نشانگان همان کارکرد خط را بیرون کشید. وقتی ما با تصویر یک گاو در غاری روبرو می شویم با چه چیزی روبرو می شویم؟یک گاو در معنای کلی اش؟اگر جمله ای آن زیر بنویسیم به یاد «این پیپ نیست» و بگوییم این یک گاو نیست پس چه چیزی است؟تصاویر در حوزه ی لانگاژ جای می گیرند در این مفهوم. یعنی مرحله ی تظاهرات در زبان برای برقراری ارتباط،غلبه بر ترس ها و....نقاشی های انسان نخستین تنها شکلی از تظاهرات زبانی است و او باید مفاهیم را پیش تر در لانگ برساخته باشد اما پیش از ساخت مفاهیم که حوزه ی لانگ هم وجود نداشته و از اینجا نتیجه ی حاصله این است که اندیشیدن حقیقی انسان در حوزه ای فراتر از همه ی انواع زبانی رخ می دهد. می توانم از ساخت مفردات جدید در زبان،رفتار و بیان تازه سخن بگویم. اگر اندیشیدن صرفا در زبان اتفاق بیافتد زبانشناسی نقیض خود را در خود دارد. انسان از همان ساحتی که پی به تنگای زبان می برد شروع به تحول آن هم می کند. زبان ابزار ماست و نه برعکس.

تا زمانی که در حوزه ی زبان هستیم فهم در تأویل اتفاق می افتد چرا که زبان همیشه الکن است در بازتاب حقیقت وجودی. و شاید بتوان گفت گویاترین زبان همان سکوت و خلسه و برخورد بی واسطه با اشیاست.

اما چگونه است که فیلسوف غربی این ها را نمی پسندد و نمی فهمد؟ درست به همین دلیل که عقلی جز عقل جزوی و راسیونال نمی شناسد.فیلسوف غربی درست از نهضتی که پایه هایش در قرن ششم پیش از میلاد در یونان شکل گرفت و در مرحله ی تطبیق با شرایط آن زمان فلسفه را به بارآورد رفته رفته عقل کلی را به کناری نهاد در صورتی که فلسفه در معنای ریشه شناختی اش که شاید اول بار فیثاغورث مطرح کرده باشد عشق به حکمت و امادگی برای کسب حکمت است یعنی فلسفه نوعی طریق بوده نه مقصد که بشر توی آن دست و پا بزند. اما رفته رفته فلسفه معنای نخستین را ازکف داد و رویکرد راسیونال که تنها ابزار شناخت را عقل جزوی می داند حاکم گشت. تعالیم فلاسفه در ابتدا هم جنبه ی اگزوتریک داشته و هم ازوتریک. اگزوتریسم به جنبه ی بیرونی سنت می پرداخته که یک صورت بوده و برای هدایت عموم مناسب و ازوتریسم به جنبه ی باطنی و ذات سنت می پرداخته که فاقد صورتی خاص و واحد بوده و برای نخبگان کارایی داشته. راسیونالیسم یا دیدگاهی که عقل جزئی را چراغ راه خود قرار داده برای بقا به ناچار جنبه ی باطنی را حذف کرده و چیزی جز فلسفه ای دنیوی و مادی باقی نگذاشته و هنوز در این امر مانده که کتاب دینی اش را چطور فهم کند در دریای تأویل و ان چه برای انسان آورد(بدبینانه)دم از وجودش زدن و شرکت در مراسم کتاب سوزان هیتلر بوده!راسیونالیسم هرچیزی را غیر حوزه ی شناختش نفی می کند. این مرحله ی هبوط و انحطاط سرانجامی جز نسبی گرایی و...نمی توانسته داشته باشد.مرحله ای که رنه گنون فیلسوف فرانسوی آن را با دوره ای انسانی در آیین هندو مقایسه می کند که «من ونتره» نام دارد و به چهار دوره تقسیم می شود. این دوره ها با مستوری حقیقت و پنهان شدنش پشت حجاب همراه است،به گونه ای که در طی این دوره ها حقیقتی که ابتدا برای بسیاری از افراد قابل فهم بوده و دسترس پذیر،اکنون در دست نیست و به تدریج افراد کمتری از آن آگاهی دارند. تجلی اصل با فاصله از منبعی که از آن منبعث گشته رفته رفته هبوط می کند و آنچه در ابتدا نامستور بوده پوشیده می گردد تا در قیامت ادواری دوباره آشکار گردد.

آنچه مسلم است این که چیزی از میان رفته،دود شده،از آغاز قرن ششم پیش از میلاد؛و اکنون ما در دوره ی چهارم یعنی «کلی یوگه»(عصر تاریک) به سر می بریم چشم انتظار دوره ای جدید در تفکر آدمی و انقلابی در زبان و زیستش.

مطالب مرتبط :
  1. داستان کودکان یا تاریکی های روان!؟

دیدگاه

ارسال دیدگاه